An Introduction to literature (2) (2016)

Translated by Niloufar Nikram

 

From Romeo am I Juliet

ROMEO: He jests at scars that never felt a wound.

 

But soft, what light through yonder window breaks?

It is the East and Juliet is the sun.

Arise fair Sun and kill the envious Moon,

Who is already sick and pale with grief

That thou her maid art far more fair than she.

Be not her maid, since she is envious,

Her vestal liv’ry is but sick and green,

And none but fools do wear it, cast it off.

[Enter Juliet at the window]

It is my lady! O it is my love!

O that she knew she were!

She speaks yet she says nothing, what of that?

Her eye discourses, I will answer it.

I am too bold, ‘tis not me she speaks.

Two of the fairest stars in all the heaven,

Having some business, do entreat her eyes

To twinkle in their spheres till they return.

What if her eyes were there, they in her head?

The brightness of her cheek would shame those stars.

As daylight doth a lamp; her eye in heaven

Would through the airy region stream so bright.

That birds would sing and think it were not night.

See how she learns her cheek upon her hand!

O that I were a glove upon that hand!

That I might touch that cheek.

 William Shakespeare 1564-1616

Translated by Niloufar Nikram

از غمنامه رومئو و ژولیت

رومئو: آن کسی بر جراحات دیگران می خندد که خود احساس زخمی در جسمش نکرده باشد.

 چه نوری است که ملایم از آن پنجره می آید؟

آیا اینجا مشرق است و ژولیت آفتاب

ای آفتاب بپاخیز و بر ماه که حسود بر زیبائی تو است بتاز

او از پیش بخاطر غم، بیمار و رنگ پریده است.

او غصه می خورد که تو که ندیمه ماهی از او بس زیباتری.

ندیمه او مباش چون بسیار حسود است.

لباس سبزرنگ و بیمارگونۀ ندیمه های روستایی را

که تنها نادانان بر تن می پوشند، به دورانداز

[جولیت در میان پنجره ظاهر می شود]

این بانوی من، این عشق من است.

ای کاش می دانست برای من چه جایگاهی دارد.

او در عین خاموشی سخن می گوید؛ چگونه ممکن است؟

چشمانش حرف می زنند و من به آنها پاسخ خواهم داد.

گویا خیلی جسور هستم،

با من نیست که سخن می گوید.

و تا از زیباترین ستاره در همه آسمانها از او درخواست کرده اند که به جای آنها کمی بدرخشد تا آنها برگردند.

چه می شد اگر چشمان او در آسمان و آن دو کوکب فروزان در چشم او جای داشتند.

آنگاه روشنی گونه های او ستارگان را شرمگین می کرد.

به همان طریق که روز هنگام چراغ را خجلت زده می کند.

چشمان او در آن اقلیم چنان می درخشند

که پرندگان به نعمه سرائی مشغول می شوند و می پندارند روز هنگام است.

ببین چگونه گونه ها را بر دست تکیه داده،

ای کاش دستکش بودم در آن دستهایت

تا آن صورت را لمس می کردم.

ویلیام شکسپیر 1616-1564

مترجم نیلوفر نیکرام